دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
لایه ی دوم زندگی
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
 

        دانشجو شدم. شیراز. انتخاب اولم از آن صد تا. شهر، همه دل و دل بازار. سبز و پر از سرو های سهی. زمرد کویر. نگین جنوب. مردمانش گرم بالهجه ای آسوده و بی گیر و خش. شاه چراغش چراغ راه تازه واردان. و بس ساکت که سکوتش مثل هوا دورت را می گیرد و اجتناب نا پذیر است. هوا آتش هم که ببارد- به قول راننده ی تاکسی تابستان شاید 50 درجه – نه شرجی است نه نفس گیر. من مثل چمران در تپه های لبنان فقط یک کتاب همراه داشتم. «کویر»، و چه کویری. مزبله ی شهر سه خیابان با حافظ من فاصله داشت. و حافظ من باز خرابات نشین. بس غریب که بر سردرش چند کولیِ «چیز فروش» فال می فروختند. یکی شان وقیحت را به حد رسانده جار می زد حراجش کردم، نیت کن صد تومن. انگار باقلا بفروشد. بغض کردم و تو رفتم. از پله ها که بالا می رفتم چند انگل آنگلوساکسون نشسته بودند فارغ از رب النوعی که بر آستانش بودند مشغول به دنیای عفونت زده شان.از بد روزگار زبان این جماعت را فهمیدم و بابتش از تو حافظ من شرمگینم. بغض کردم و تو رفتم. بر بالینت که ایستادم بغض به قطر ترنج شده را چون خنجر فرو دادم . ربنای شجریان می آمد. شجریان بد است اما صدایش خوب.

       دانشگاه در جوار باغ ارم بود. دانشگاه که نه،بهشت شدّاد. خوابگاه هم همانجا. زندگی در چنین جایی افسانه است و من چه باک که ساقی این افسانه باشم. تا ظهر خسته شدم. پاها از ایستادن آماس کرده و مغز از تذکرات «پدر» کلافه و جیغ کشان از سالن ثبت نام بیرون آمدم. بلند گویی بلند می گفت با لحنی آشنا. برگشتم سوی فریاد آشنا. ای دل غافل، دکتر عباسی عزیز، دکتر عباسی وسیع بر سر مضیق خاتمی این روح چرک فریاد می کشید. و صدایش در این غریبستان چه چسبید. انگار صدایم زد. غرفه ی انجمن اسلامی و اردوهای جهادی. دو جوانی صدایشان شب زنده دار با ریشی یکی نه کلیشه ای و دیگری آری گفتند چه خوب. که بخش کشاورزی مان هم بسیار فعال است. غریو کورش کبیر از پس قرون می آمد که «به پیش». سید علی نایب امامم بر در و دیوار لبخند می زد و من به یاد عهدی افتادم که نوروز امسال دست در دست امام رضا وقتی او را دیدم – برای اولین بار – به لبخند آوردن روی لبانش بستم. همان موقع بود که گفت «نو بیاورید و شکوفا کنید.».