دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
امشب تا سحر، بارون
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

پچ پچ، تپش صدا به صدا کاش می رسید
تا گوش من نوا ز قدم هاش می رسید

تاول، چراغ ریسه ی رنگین، عرق، عطش
جاده، گلابـ... و آبـ... ، نه، خونپاش. «می رسید؟»

سرگیجه، تاری ِ دیوار ِ من ز او
من بودم، آنکه بی سر و بی پاش می رسید

تمکین به بودن تو نمی کرد عقل من
فرمان زیرکانه ی کنکاش می رسید

انگار باز میان خیال و وهم
چیزی به ذهن شاعر نقاش می رسید

***

من، شورش ِ «دیگو ریورا»ــم هست
با دستهام پینه ی سرخینه فام هست

فردا بیا، نگو نه، که من باز هم به پات
می پاشم آنچه رنگ، که در جعبه هام هست

فردا بیا، بمان، که بگویم تو را چرا
کُنته، زغال، دوده، به دستم مدام هست

تا حد مرگ گرچه بسوزند تاک را
در آن توان رسم هزار عکس ِ جام هست

صف ایستاده، نام نشستن نمی برم
گر رشته کوه عشق تو اسمش قیام هست

می بارم آنقدر که بپرسی به سیل ِ ناز:
«لب هات را دوباره سر ِ ابتسام هست؟»

***

شیطان به اصل ِ حادثه مشکوک می شود!:
«ساز و گداز گریه ی تو!؟ کوک می شود؟»

خون گریه ای نه که کج خنده می زنم
دور و دراز و مثل هوا، پوک می شود

بیخ گلوم، روح غزل، بغض می کند
دیگر ندارم آنچه تَهَش «ــوک» می شود