دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
روزگار سمرقندانه ام
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
 

1.

فیلم گرفتن از زندگی مادره ئی پادره یا کاریکاتور کشیدن ازشون میتونه کمکی بکنه؟ یا یه بلوای تموم عیار درست می کنه؟ سخته. من میخوام برگردم شیراز. من شیرازو میخوام.

2.

سیدا رو دوست داشتن و سیدا و سیدا و عدل اونجا رفتنش و من و خواستن بلغارستان رفتن و سرچ کردن و ناصر دهقانو باز تو نت پیدا کردن و طرز نویسندگیشو یاد گرفتن و قصه گفتن تمرین کردن.

این توالی جالبیه. منو یاد الگوی رشد جوانه های جانبی انگور میندازه :)

خشخشخش. صدا بَده. میخوام یه میکروفون رومیزی بخرم ولی نمیدونم از کجا. ردیف بودجه ها تنگه. حرارت دوربین خریدن هم هست. پولم به رکوردر نمیرسه، به استودیو رفتن که عمرا

3.

آشنایی با محسن خان امید و چهار دختر و پسر هنرمندش حس قشنگیه. تو آتلیه و گالریشون گز کردن و دیدن دیوارهای از کف تا سقف مفروش با تابلو و شوخ چشمی و نقاشی زنده از رهگذرا ی مرکز خرید.

غریبه ان. شاگرداشون خانواده شونن. آتلیه شون خونه شون.

4.

از جزئیات و مدلهای تفنگ که یادداشت بر می داری و حرفای تروریستانه که تو فروم میزنی غروب با این صحنه مواجه میشی و برا قانون جذب کجخنده می فرستی:

پدر و دو تا دختر بچه. تو کوچه ها می گشتند و با تفنگ بادی در تلاش بودن گنجشک بزنن

آیا میشه تو شهر این کارو کرد؟ چه ضمانتی هست که رو به سیویلین ها شلیک نکنه؟ صداش ترس ایجاد میکنه. مملکتو دادن دس کیا! بذا دو روز بیاین بعد

Azure dome of Gur Emir in Samarkand

5.

مسرور بهم عکسهای سمرقند میداد

من داستان مورچه و پیرزن تیمور رو براش می گفتم

مسرور می گفت اسم مادر من هم سعیده خاتون هست

هندی نامه کار مسروره. قرار شده فرام نَو آن اسم کاملشو صدا بزنم

محمدمسرور احمد.

:)

6.

امروزم عربانه بود. توی کفش فروشی عراقی دیدم و گپ و گفت و رفاقت. شرفنا. گفتم عربی دوست دارم یاد بگیرم. گفت فارسی دوست دارم یاد بگیرم. لابه لا کم که می آوردیم انگلیسی می گفتیم و از انگلیسی گفتن شرم داشتیم

امروزم نقاشانه بود. باید زودتر این رو از سه پایه بردارم بعدی رو هوا کنم. مقتل و عباس روح الامینی + نور هلندی. چشم انتظارن

Timur-Tamerlane آقا تیمور  TIMUR جوری که مسرور میگه

7.

رویین پاکباز امروز عصر زیر گوشم میگفت جاده ی ابریشم

میگفت جونم برات بگه جاده ی ابریشم باعث شد نقاشی از چین بلند بشه بره هند، از اونجا بره به ایران، بعد روم و یونان. کسی که توپ رو دست رشته می کرده ماوراء النهر و خراسان بود

نقاشی های روی دیوار کاخهای ازبکستان رو بهم نشون میداد. منو مثل مسرور سمرقند و بخارا و پنجیکنت برد. اونجا قرنهای زیادی قبل از فردوسی، رستم و ضحاک رو روی دیوار بهم نشون داد. فردوسی چی رو به نخ کشیده بود؟ منطق ساخت این داستان چی بود؟ چرا؟ این پیس از کجا آغاز میشه؟

از قرن 3 قبل میلاد با خوارزمیان شروع میشه میاد قرن 5 قبل از میلاد با هفتانیان که حکمران های چینیتبار بودن و بعد تا اوایل قرن 8 قبل میلاد سُغدیان

سُغد = بخارا و سمرقند (اسم پیشااسلامیشون)

اولین کسی که دور سر آدم های فرُه مند هاله ی نور می کشیدن و می دیدی که از شونه هاشون شعله ی آتیش بلند می شد. من این آتیش رو جایی ندیده بودم

8.

مورفولوژی سمرقندی (!):

ایدئالیسم انتزائی شون جالبه 

خطی و دو بعدی، linear 2D، شانه های پهن، کمر باریک، دستان ظریف، صورت چینیانه

برگه هایی از کتاب مصور مانی (مانوی) دیدم.

خط همون خط اوستاییه که توی روزنامه ی امرداد آموزششو گذاشته بودن. دایی آرشیو امردادش رو با طیب خاطر و با اصرار وافر به ریش من بست و در چشمهاش برق اشاعه فرهنگ ایران زمین به نسل آینده رو می دیدم. زهی خیال باطل!

نقاشی های حاشیه ی صفحه اما دخترهای به تمام معنا چینی نشسته ای بودند که ماسماسکی شبیه عود به بغل داشتن و هی هی میزدن. گل و بوته های مصفا و مفصلی هم البته در حاشیه هست.

9.

عصر، عکس یادگاری دسته جمعی ای از گلابیهای 4,500 تومانیم با میوه های دور و برشون گرفته بودم که می بینم دست لرزیده و شت!

10.

خریوسی حنایی جون، پرهاش رنگ چایی تازه دمه. رنگ گل آتیش

11.

یه عالم کاراکتر اتود زدم از کسایی که قراره هشت سال تحملشون کنیم. ماییانه. به سان ماییانا موره نو می کوراسون

12.

:) فردا میای؟