دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
دستمال توالت، جنگ خان ها، سه دسته، آخری دو قاف، چهار قل، مثل آوار تخیل، غزلی الخ
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢
 

1.

تاجر ونیزی دیدم.

ازش اینا رو یادداشت برداشتم،

«نی زنی را که آهنگ غم انگیزی می نوازد با انگشت نشان می دهند»

«... وقتی که در بهترین حالت خود است از یک انسان چیزی کمتر دارد و وقتی در بدترین حالت خود است از یک حیوان. »

«بین آنها یک نفر هم نیست که من آرزوی رفتنش را نداشته باشم»

تاجر ونیزی، ویلیام شکسپیر 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

2.

یک گام به جلو

حالا من به جای نوشتن پشت دستمال کاغذی یه دفترچه دارم که همیشه یادم میره دارمش

ماریانا مورنوی من. مایی. توی توضیح اسکچ بوکش نوشته بود، آره، نقاش همیشه باس دفترچه اسکیســـش همراش باشه ولی اگه نبود دستمال کاغذی همه جا هست، اونم نبود رول دستمال توالت! این دختر، منه یا من این دخترم؟

گفتگوی خصوصی ما طولانی شد و من آنچنان اسکچ دیدم و دیدم که فک نکنم اونچنان از فیسال اکسپرشن ها مثل گذشته بترسم. te quiero

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

3.

313 vs 1

یه روز یه ناشناس منو اد کرد. خیلیا این کارو میکنن. معمولا خواننده های وبلاگام. از توشون دوستای خوبی در میاد. مثلا محسن شهر اشباح و من دارم حساب میکنم حساب محسن های این دور و بر به حدیه که حسابشون داره از دستم لیز میخوره.

گفت شما رو کسی به من برای ترجمه ای معرفی کرده

سوال پیچش کردم عصبانی شد. گفت برای امام زمانــــــه و مفته.

دقایقی بعد بزرگترش اومد. یه جورایی رئیسش. و بهم ایمیل زد. از تالار نورالمهدی نامی و من که مهمولا نزده میرقصم کد 12 رو که به سردرشون دیدم آغاز به رقصیدن کردم. گفتگو البته خوب و محترمانه و کوتاه بود.

ترجمه ی کلیپ و مقاله چنان که همیشه و همواره و هر روز میکنم. سو فار سو گود

توی فرومشون چرخ میزدم که فهمیدم چرا منو نشون کرده بودن

ورد آو ده دی ای که برای قدس وبلاگ آموزش فارسیم زده بودم البته بدون هیچ نام و نشانی از منبع سر از اونجا در آورده بود.

وجود پروتوکلی به نام «پ.ن» توی این وبلاگ وقتی چیزی مال خودِ خودِ خودم نبوده و یا دلم با اضافه کردن مطلبی برای تکمیل بوده خودش رو به چشم همه ی شما حتی مخمخاطبان عزیز تحمیل کرده و میکنه.

زیر اون مطلب نوشتم،

این مطلب از وبلاگ منه.

نشر دادنش کار خوبیه،

نیاوردن منبعش کار زشتی.

بودنش اونجا، دیده شدنش اونجا، خوب، البته منو خوشحال میکنه.

بی منبع بودنش اونجا در عین حال بدترین نوع ایمپرشنی بود که بچه های اون تالار میتونستن روی من داشته باشن. باز هم نود ثانیه ی کوفتی طلایی اول.  در نود ثانیه به حس من نسبت به خودشون گند زدن

رائفی میگه لوس نباشید. عمرا باشم، عمرا پس بکشم اما 12 خودمو به favicon رقیق اونا، فیوآیکان سرتق اونها نمیدم. یه 313 مشکی تو زمینه ی سفید.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

4.

مطالبی که توی اون وبلاگ آموزش فارسیم میاد بخش هایی از پست های ایمیل گروپ کلاس فارسی منه. آرشیو خیلی نابروز، تمثیل شلختگی خرت و پرتهای اونجا

توی اون گروه کسانی هستن که مطمئنم جاسوسـن، اغلبشون امریکایی ها و گاهی هیسپان ها. توی اون کلاس کسانی هستن که مطمئنم میوه ی انقلابمـونن، مسلمون ها و به ندرت هیسپان ها. توی اون کلاس کسانی هم هستن که مطمئنم از فارسی جز دوتا قاف، هیچ براشون مهم نیست، قافیه و قشنگی، اوکراینی ها که فارسی خوندن براشون مثل گلدوزی یادگرفتنه، سرگرمی قابل احترام.

 کلاغ بودن و چیزای برّاق جمع کردن. کتابا تو چشم من برق برق میزنن

کتابهای فارسی و ادبیات تمام بچگیامون تا پیش دانشگاهی، کتابای ضرب المثل، عکسایی که ارزش یه ورق از دیکشنری تصویری شدن داشته باشه، کتابچه های گردشگری، آهنگ ها، شعر، جوک، پوستر حتی مساله های ریاضی و هر کوفتی که فکرشو بکنین. از همه چی میشه برای این اقیانوسک قطره ساخت

اینا سهمیه آدماییه که نباید دور بشن. آدمایی که میخوان

جاسوسی

انقلابیـگری

زیباپرستی

کنن.

وجود اینا یعنی ما چیز ارجمندی برای، به ترتیب

دزدیده شدن

شیدایش شدن

تماشاگرش شدن

داریم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

5.

من دیگه امروز چیکارا کردم؟ تا الآن حدود 10 ساعته پای کامپیوترم. نان استاپ دارم به کارای ماری نگاه می کنم. اولین کسی که کرونیکل هفتگیش رو داغ داغ از تنور در اومده نیومده تندی چنگ زدم و جویدم. ماری روح منه.

اون پوستر مهدورالدم WANTED که با عکس الکس ساختم یا دعوازرگری هایی که با اسکار کردم، همه واسه ی اینه که تابشو ندارم ستاره کنار ماه حقیرانه فت فت کنهو کورکورانه چشچشمک بزنه.

القصه امروزممم مائیانه اس

 

(عُق! خجالت نمیکشی؟ نه خداییش!

اینک تورا سرزنش ها می کنند
و نقص تو نیست،
نه برنج و نه سنگ
و نه خاک و نه دریا
بی حد و بی کرانه نیست،

خوردی؟ ساکت بشین بذا حرفمو تموم کنم)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

6.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

7.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

8.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

9.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

10.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

11.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

12. شعر ساختن من، خوب البته به درمان خاصی از دردهای شما نمیخوره، غیر از این بود جای نقاشی ادامه ی شعری رو می رفتم که سمرقند تو لایه های من بیدار کرده بود و به قافیه اش یه قطار کلمه ردیف کرده بودم که:

دیشب از فرط تغزل، غزلی ساخته ام
از بد حادثه، بنجل غزلی ساخته ام

اینچنین بودن او شأن غزل نیست ولی
دوش با قافیه ای مثل اتانول، غزلی ساخته ام

و هرهر کننده و کرکر کننده ده دوازده بیتی میره تا برسه به قافیه ی قل قل.

قل البته مقدسه. x4. قبل امتحان وقتی هفت ساله باشی قل قل قل قل مزه ی مقدس بودگیش مثل چایی شیرین و نون پنیر سر صبح، از جنس زنده بودن و به نوعی احساسی مترادف با نگاه کردن به ذرات پراکنده ی کلوئیدهای ته نشین نشدنی در خودش داره. اگرچه چایی شیرین کاملا ناقطبـــی و غیر کلوئیدیـــه

پس وقتی داشتم روی گردوخاکای ماشین علی عین تتو های روی مچ دست طرحای اسلیمی خطایی (ختایی؟) میکشیدم از پایه و اساس هستی خودم خجالت کشیدم و نوشتم:

اثنَعَشــ(ـر)! أربَع و عَشرینَ غمت، دل دارد

مصر و لبنان و... تجاهل؟ غزلی ساخته ام! (آیکون کوبیدن کله به دیفال)